عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
63
منتخب التواريخ ( فارسى )
سلطان ناصر الدين محمود بن شمس الدين ايلتمش در سنهء اربع و اربعين و ستمائة ( 644 ) به سلطنت رسيد و وزارت بر غياث الدين بلبن خرد كه در معنى بزرگ و بنده و داماد پدر او بود قرار يافت . در وقت جلوس وى نثارهاى عظيم واقع شد و شعرا تهنيتنامهها گفتند . از آن جمله است اين ابيات ، بيت : آن خداوندى كه حاتم بذل و رستم كوشش است * ناصر دنيا و دين محمود بن ايلتمش است آن جهاندارى كه سقف چرخ از ايوان او * در علوّ مرتبت گويى فرودين پوشش است سكه را از القاب ميمونش چه اندازهست فخر * خطبه را ز اسم همايونش چه مايه نازش است و مآثر عدالت و اخلاق حميدهء او از كتاب طبقات ناصرى كه به نام او تصنيف شده ظاهر است و سلطان جميع امور سلطنت را به غياث الدين بلبن سپرده و او را خطاب الغ خانى داده فرمود كه زمام اختيار جملگى به دست تو نهادم . زنهار ! كارى نكنى كه فردا در حضرت بىنياز درمانى و مرا و خود را خجل و شرمسار گردانى و خود اكثر اوقات در حجره رفته به عبادت و تلاوت و ذكر حق سبحانه تعالى مشغول مىبود . در افواه چنان است كه او در وقت بار عام سر و پاى پادشاهانه در بر مىانداخت و در خلوت ژندهيى كهنه مىپوشيد و اين هم مىگويند كه اوقات گذر خويش از وجه مصحفى كه مىنوشت مىساخت و خود به خفيه مىنوشت تا كسى خطّ او را نداند و زياده از بها نخرد به بازار مىفروخت و حكايات ديگر غرايب كه به احوال خلفاى راشدين مشابه باشد از او نقل مىكنند . از آن جمله نوشته ديدم در كتابى كه روزى زوجهء او از دست بىكنيزكى شكايت كرد و گفت از بس كه نان براى شما مىپزم دست من سوخته و آبلهها افتاده ، او گريه كرد و گفت دنيا گذر است ، چند روزى بر محنت صبر كن كه خداى تعالى فرداى قيامت ، آمنّا و صدّقنا به اجر اين مشقّت حورى را به تو براى خدمت خواهد داد ، حالا من نمىتوانم كه براى تو